تبليغاتX
☻☻☻☻

☻☻☻☻
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 توسط xpac




به یکی میگن تا حالا نود هزار تا قرمزو با 4 انگشت قهوه ای کردی؟
میگه مگه من فرهاد مجیدی ام؟


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390 توسط xpac
http://www.aksup.info/images/ud3lvdexs0uwi83rthri.gif
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 توسط xpac


sag khand ----->ghesmate akhar



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 توسط xpac


یه ابتکار باحال






بالاخره چهره ی خدمت کاره <<تام و جری>> کشف شد






تفاوت یعنی این !!!






عجب شباهتی!!!






بــــدون شـــرح...






چه غلطی کردی؟؟؟!!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط xpac


چـقـدر خـوبـه . . .
یـکـی بـاشـه
یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه
سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش آرومـت کـنـه
هـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه
عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه
چـقـدر خـوبـه
چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه
غـصـه نـخـوری هـا


دلم واست تنگ شده...خیلی...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط xpac





نه

من

نمی ترسم

وقتی ۵ ساله هستم من و از لولو ی توی زیرزمین و جن توی بطری و دیو توی کمد و هیولای زیر تخت خواب نترسون.

چیزهای ترسناکتری هم هست.



وقتی ۱۰ ساله هستم من و از نمره ی کمتر از ۲۰ و اخراج شدن از کلاس و مدرسه و دیکته با ۱۸ تا غلط و جریمه ی نوشتن ۱۸ خط از هر غلط نترسون.

چیزهای ترسناکتری هم هست.



وقتی ۱۴ ساله هستم من و از خیابون و پسرهای ۱۶ ساله ای که با موهای ژل زده و کفش کتونی نایکی و ریش و سبیلی که هنوز هیچ اثری ازش نیست٬ طرفم میان و شماره شون رو بهم می دن نترسون.

چیزهای ترسناک تری هم هست.



وقتی ۱۶ ساله هستم من و از پسرهای ۱۹-۲۰ ساله و مامان باباهای مسافرت رفته و خونه های خالی شون نترسون.



وقتی ۱۸ ساله هستم من و از کتاب تست های رنگ و وارنگ قلمچی و آزمون نفرت انگیز جمعه ها و سوال های ۴ جوابی و کنکور و دانشگاهی که توش "هیچ خبری نیست" نترسون.



وقتی ۱۹ ساله هستم و پامو تو جایی گذاشتم که روزی فکر می کردم همه ی آینده و زندگیم قراره توش شکل بگیره٬ من و از گرفته شدن کارت دانشجوییم به جرم جلف بودن و رعایت نکردن شئونات اسلامی نترسون.



نه

من

نمی ترسم

من از شب و تاریکی و خیابون های خلوت و نا امنی و جنایت های شهرم نمی ترسم. از راننده تاکسی هایی که شاید هر کردومشون خفاش شبی باشن که ممکنه هر لحظه هوس کنن دستمالشون رو روی دماغ و دهنم بذارن٬ بیهوشم کنن و وقتی چشم هامو باز کردم خودم رو با لباسی که تنم نیست و بدنی پر از زخم٬ تو یک جاده ی متروک ببینم و بفهمم که بهم تجاوز شده.



من از موتور سوارهایی که شاید هرکدومشون قصد کوبیدنم تو دیوار و دزدیدن وسایلم رو داشته باشن نمی ترسم. از مردهای هیز "کمری" سوار که همشون دنبال منشی واسه شرکت خصوصیشون می گردن٬ از پیرزن هایی که همه پسرهای "مهندس" و "چهارشونه" دارن و همیشه و همه جا٬ از دم در دانشگاه گرفته تا ایستگاه مترو و آرایشگاه٬ دنبال عروس می گردن. از این همه معجون های بدمزه ی لعنتی٬ از این همه نفرین٬ من از این نگاه های گرسنه که قصد بلعیدنم رو داره نمی ترسم.



نه

من

نمی ترسم

تهدیدم نکن. من و از این اسلحه ی لعنتی که به طرفم گرفتی نترسون. چیزهای ترسناکتری هم هست...



من و از اون چیزی که می ترسم بترسون! من و از عشقی که تا دیروز داشتم و امروز ندارم بترسون. من و از این همه نفرتی که وجودم رو گرفته بترسون. من و از "حیوون" شدن انسان ها بترسون.

من از این همه حیوانیت می ترسم





نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط xpac


عکسای خاک بر سری



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط xpac

sag khand 9



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط xpac





نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط xpac


تو كه ازاولشم جايه من يكي ديگه تويه قلبت بود
نگو به من كه توهركاري كردي درسته نگو حقت بود
توكه ازحسمو عشقموقلبم دلتوكندي
به چشمايه منه ساده يه بي كسه تنها داري ميخندي
هميشه دروغ ميگفتي واسه من ميميري
بگوعاشقم نبودي توكه داري ميري
بخداهمش دروغه كه منو دوس داري
تو كه رويه قلب من اينجوري پاميزاري
بگواين دروغ دوس داشتنيات اين بارن
بازبگو بي توميميرم بگو دوست دارم
من كه اينهمه دروغ توروباوركردم
يه دفعه ديگه بگو بگوكه برميگردم
توكه ازاون همه حرفايي كه به توگفتم چيزي يادت نيست
توكه ميزاريو ميمونم باچشمايه خيس
تو كه ازم گذشتن اسونه واست واسه بازيچه
چجوري بهم ميگفتي كه مثل قديماعاشقت ميشم
هميشه دروغ ميگفتي واسه من ميميري
بگوعاشقم نبودي توكه داري ميري
بخداهمش دروغه كه منو دوس داري
تو كه رويه قلب من اينجوري پاميزاري
بگواين دروغ دوس داشتنيات اين بارن
بازبگو بي توميميرم بگو دوست دارم
من كه اينهمه دروغ توروباوركردم
يه دفعه ديگه بگو بگوكه برميگردم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط xpac


ته دیگ طلایی رنگ خوشمزه هم نشدیم دو نفر سرمون دعوا کنند
شلغمم نشدیم یکی کوفتمون کنه خوب شه
ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه
بچه مردم هم نشدیم ، ملت ما رو الگوی بچه هاشون قرار بدن
قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم
... لاک پشتم نشدیم گشت ارشاد نتونه به لاکمون گیر بده
خربزه هم نشدیم هر کی می خورتمون پای لرزش هم بشینه
موبایل هم نشدیم ، روزی هزار بار نگامون کنی
پایان نامه هم نشدیم ازمون دفاع کنن
چاقو هم نشدیم تا حداقل اینجوری بتونیم تو دل کسی بریم
دریاچه ارومیه هم نشدیم دورمون حلقه انسانی تشکیل بدن
آهنگ هم نشدیم ، دو نفر بهمون گوش کن
مانیتور هم نشدیم ازمون چشم بر ندارن
شریعتی صبح تا شب سیگار میکشید همه میگفتن: بابا از فکرشههه ، شریعتییییییی ، از روشنفکریشهههههه ، حالا میری مغازه کبریت واسه خونه بخری همه میگن سیگاری بدبخت ، شریعتی هم نشدیم لاقل هر کار میکنیم بگن این میفهمه چیکار میکنه
به استاد میگم استاد شما که 9 دادی حالا این یه نمره هم بده دیگههههههههه ، یک نگاه عاقل اندر دیوانه کرد دست گذاشته رو دوشم میگه برو درس بخون پسرم ، استادم نشدیم شخصیت کسی رو خورد کنیم
کیبورد هم نشدیم ملّت به بهانه تایپ یه دستی به سر و کلمون بکشن
کلاه هم نشدیم ملت رو سرگرم کنیم
ای خدااااااا! بختک هم نشدیم بیفتیم رو ملت
میگن تو این دنیا همه مسافریم ، بر هیچ مسافری هم روزه واجب نیست ، ما مردم ایران ، مسافر هم نشدیم
زمبه هم نشدیم حداقل سگارو نگرانمون باشه
تام و جری هم نشدیم زندگیمون سرتاسر هیجان باشه
نون هم نشدیم یکی از روی زمین ورداره بوسمون کنه
شریعتی هم نشدیم هر چی جملات قصاره نسبت بدن به ما
ای کی یو سان هم نشدیم تف بمالیم کف کلمون ، همه چی حل شه
مهر جانماز هم نشدیم بوسمون کنن
قاصدک هم نشدیم ، پیام رسان و سنگ صبور عشاق شیم
عینک آفتابی هم نشدیم دنیا رو از دید بقیه ببینیم
فلش مموری هم نشدیم حافظه مون زیاد باشه
گوشواره هم نشدیم آویزون ملت شیم
معادله هم نشدیم ، کلی آدم دنبال این باشن که بفهمنمون و حداقل دو نفر درکمون کنن
کتابم نشدیم حداقل دوست مهربان بشیم
ماکسیما در افغانستان حدود 6 میلیون تومانه ، افغانی هم نشدیم بتونیم ماکسیما بخریم
علف هم نشدیم حداقل به دهن بزی شیرین بیایم
عروسک هم نشدیم یکی بغلمون کنه
شارژر هم نشدیم بقیه رو شارژ کنیم
مهتابی هم نشدیم به ملت چشمک بزنیم
شامپو هم نشدیم ملت تو کفمون بمونن
ای خدا ... بامزی هم نشدیم بچه ها عکسمون رو بچسبونن روی کتاب و دفترشون
مگس تسه تسه هم نشدیم ملت رو بخوابونیم
توپ فوتبالم نشدیم 22 نفر بخاطرمون خودکشی کنن
بوم نقاشی هم نشدیم یکی بیاد رومون 4تا درخت و 2تا دونه پرنده بکشه قیمتی بشیم واسه خریدنمون سر و دست بشکونن
گلدونم نشدیم یکی یه گل بهمون بده
کبری هم نشدیم تصمیماتمون رو تو کتاب ها بنویسن
حمید دشتی هم نشدیم رتبه یک کنکور شیم
کوزت هم نشدیم آخرش خوشبخت شیم
جودی ابوت هم نشدیم بابا لنگ دراز خرجیمون رو بده
مهران رجبی هم نشمدیم همه بخاطر دماغمون بشناسنمون
حوا هم نشدیم شوهرمون آدم باشه


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط xpac





-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این چیه واقعا!!! طراحیه!!!
آخه این چه طراحیه کردی؟؟؟!!!
دستشویی برای ما درست کردی؟؟؟!!!
آدم اگه از چیزم بمیره هم دره این دستشوییو وا کنه دیگه بند میاد!!!
این طرحو تو دستشویی عمومیا اجرا کنن صرفه جویی عمده ای بوجود میاد باور کن!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سه کیلو بچه لطف کنید!!!
این بچه رو کیلویی خریده،دونه ای خریده، چرا تو مشما کردنش؟؟؟
شایدم طراحی جدیده خوب اینم ایده ای واس خودش دیگه میگی نه نیگا بچهه چی شاده!
حالا یکی بیاد این بچه رو بگیره بابا دستم خسته شد

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------آخه به نظرتووون ما باید چند بگیرییییییییم؟؟؟ باباااااااااااااااااااا!!!؟؟؟!!!
شما هم با این صحنه ها مواجه شدید؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینا چی دیدن یعنی؟؟؟
یکی میتونه بگه اینا چی می بینن اون بالا که قیافه هاشون این شکلیه؟؟؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شوخی...!!!
یعنی شوخیم کمتر ازین حال نمیده...موافقی؟؟؟


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وقتی من امتحان دارم!!!
موقعی که من میخوام درس بخونم برای امتحانم این شکلیم شما چطوررررر؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
رباط کریم یا همون ربات کریم


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کی به کی میرسه شایدم به کسی نرسه!!!
همیشه سر پسر خوب بی کلاه میمونه

پسر عوضی باشین از همه بهتره ه ه ه انگاری


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط xpac




من دنبال یه پسر خوب
مودب
با شخصیت
سربزیر و چشم پاک
راستگو
اهل کار
خانواده دوست
مهربون
و . . . میگردم
.
.
نه برای اینکه دوست پسرم بشه
.
.
.
.
.
.
یا اینکه شوهرم بشه .. نه به خدا .. خدا به سر شاهده !
واسه این میخوام که ببینم چه شكلیه اصلا"...


-من هستم خب دنبال چی هستی؟!!


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط xpac


دترین هوادارانی که تا کنون دیده اید: تفسیرگران تلویزیونی وقتی دیدند یک زوج، درست جلوی چشم پسربچه ای که بلند گریه می کرد و توپ می خواست، با خودنمایی به بچه خیره شدند و با یک توپ کثیف جلوی وی ژست گرفتند، حسابی شوکه شدند.

در این جریان، یک اتفاق، عشق، درام، اشک و ناراحتی و سرانجام یک پایان خوش وجود دارد.

اما این فیلم نبود. در حقیقت اتفاقی است که شب گذشته در پارک آرلینگتون، حین برگزاری بازی رنجر، بین دو تیم یانکی های نیویورک و تگزاس روی داد.

به گزارش آپام،به نوشته دیلی میل : یکی از طرفداران جوان رنجرز با پرتاب یک توپ کثیف به سمت جمعیت که نصیب یک زوج عاشق شد، و ناراحتی یک پسربچه را به دنبال داشت، مفسران تلویزیونی را شوکه کرد.

میچ مورلن، بازیکن رنجرز، توپ را میان جمعیت سمت پسربچه پرتاب کرد. قبل از آنکه پدر بچه بتواند توپ را بگیرد، یک مرد عصبانی با موهای جوگندمی به زحمت جلو آمد و توپ را گرفت.

میچ مورلند

میچ مورلند توپ کثیف را به سمت جمعیت پرتاب کرد؛ اما برای طرفداران جوان بازی رنجر.

 دوست دختر

جمعیت دست هایشان را بالا بردند تا توپ را بگیرند، اما پسربچه و پدرش نتوانستند آن را بگیرند

بیس بال

یک مرد با موهای جوگندمی توپ را با یک کلاه بیس بال گرفت و به دوست دخترش داد؛ پسربچه که سمت چپ آنها بغل پدرش بود، شروع به داد زدن کرد و به نظر این زوج هیچ توجهی به پسربچه که توپ را می خواست، نداشتند.

کودک

کودک اصلا آرام نمی شد، در حالی که طرفداران خودخواه رنجرز به وی خیره شده بودند و با توپشان جلوی چشم آن ژست می گرفتند.

اشک

این پسربچه خیلی ناراحت و پریشان است، دست های کوچکتر از توپش را روی صورتش گرفته تا اشک هایش را پنهان کند.

یک نفر که دستش را از قبل دراز کرده بود و چشم هایش از هیجان گشاد شده بود، به بچه پشت کرد و به جای اینکه توپ را به پسربچه بدهد آن را از بالای سر دوست دختر جوان و زیبایش که کنارش ایستاده بود، گرفت و به وی داد.

به دنبال آن، جو متشنج شد. کودک شروع به گریه کردن و جیغ زدن کرد و حتی دست های کوچکتر از توپش را بالا آورد و روی صورت گریانش گذاشت تا خودش را آرام کند.

در همین حال، این زوج که کنار پسربچه ایستاده بودند، همدیگر را بوسیدند، لبخند زدند و به پسربچه که همچنان در حال گریه کردن بود، خیره شدند و حتی برای عکس گرفتن با توپ، جلوی بچه ژست گرفتند.

تصویر این زوج که طرفدار تیم تگزاس رنجرز بودند و به وضعیت پسربچه توجهی نداشتند، توسط فیلمبرداران شبکه تلویزیونی یانکیز یس، بر روی دوربین ضبط می شود و مایکل کی، گزارشگر بازی، این زوج را بخاطر کار نادرستی که انجام دادند روی آنتن سرزنش کرد، و به آنها لقب “حریص” و “بی توجه” را داد و آنها را متهم به مالیدن توپ کثیف به سر و صورت پسربچه کرد.

زن

این زن برمی گردد و به طرفداران پشت سرش نگاه می کند، در حالی که مادر پسربچه اشک های آن را پاک می کند.

 توپ

این زن توپ را بالا نگه می دارد تا پسربچه آن را نگاه کند و ژست می گیرد تا از وی عکس بگیرند.

رنجر

سرانجام یک نفر از کنار زمین رنجر، یک توپ سمت پسربچه پرتاب کرد تا وی را آرام کند.

همانطور که والدین بچه سعی می کردند پسرشان را که همچنان در حال گریه کردن بود آرام کنند، این زوج به وی خیره شده بودند و شروع به بیرون رفتن کردند. یک نفر از کنار زمین بازی، توپ جدید خودش را که هنوز برچسبش را جدا نکرده بود، به سمت پسربچه پرتاب کرد.

وی توپ را گرفت و صورتش لبریز از خنده شد و دیگر گریه نکرد. این پسربچه ناراحت سر تا پا غرق شادی شد.

با اعلام نتیجه بازی و پیروزی ۷ بر ۳ رنجرها به یانکی ها، پسربچه توپی را که انگار زندگی اش به آن بسته بود، محکم در دست هایش گرفت و شاد و خوشحال راهی خانه شد.


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک